دوشنبه بیست و ششم دی 1390
فاصله ... مرگ ...

امروز مراسم خاکسپاری بودم ... باورش برام غیرممکنه ...
تصور اینکه یکی از همکارانت رو که هر روز می دیدی و باهاش در ارتباط بودی و الان دیگه در جمع ما نیست، خیلی سخته ... سخت تر از سخت ...
مرگ ... فاصله ... جدایی ...
واژه های غیرقابل درک ...
...........
معلم مي دانست كه فاصله ها چه به روزمان مي آورند كه به خط فاصله مي گفت: خط تيره
پی نوشت: روحش شاد و یادش گرامی باد ...

+ نوشته
شده در ساعت 23:13 توسط دخترک بارانی
|
دوشنبه دوازدهم دی 1390
آغوش باران ...

باران را در آغوش می گیرم
و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم
تو با آغوشی باز ...
با آغوشی پر از نفس های پاییزی
به استقبالم می آیی ...
و مرا تنگ در آغوشت می گیری
و یک نفس عمیق تو کافیست
برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت ...

+ نوشته
شده در ساعت 16:6 توسط دخترک بارانی
|
شنبه سوم دی 1390
آرام باران می بارد ...

آرام می بارد باران
ببار بر من ای باران ...
قطره های باران بر صورتم می خورند
من چترم را می بندم و کنار می گذارم و خودم را به باران می سپارم
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش می کند
بر لبانم می نشیند
چشمانم را می بندم
صورتم را بوسه باران می کند
بر گردنم می لغزد و روی شانه هایم مکثی می کند
مرا از عشق خیس کن باران
از شهوت لبریز کن باران
قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند
...
باران روی تمام بدنم نشسته است
باران شدید می شود
لباس بر اعضای بدنم می چسبد
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند،
بدنم خود را به لباسها می چسباند
...
یک رعد
و ناگهان باران بند می آید
و احساس آرامش مطلق ...

+ نوشته
شده در ساعت 15:21 توسط دخترک بارانی
|